«مهرداد اَوِستا»(محمدرضا رحماني )، نویسنده و سرايندهي معاصر، در ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ خورشيدي، در شهر بروجرد ؛ زادگاه عبدالحسين زرينكوب، لوريس چكناواريان، جعفر شهیدی و... ديده به جهان گشود.
اوستا، در سن ٢٥ سالگي، استاد دانشگاه تهران شد تا به عنوان جوانترين استاد اين دانشگاه، به آموزش بپردازد. به شوند(:دلیل) سرودن قصیدههای فراوان، برخی وی را «پدر قصیدهسرایی معاصر» نامیدهاند. بسياري نیز، او را دومین قصیده سرای بزرگ معاصر، پس از «ملک الشعرای بهار» میدانند.
اوستا، يكي از دوستان «سباستین مونه» فیلسوف خاور(:شرق) شناس فرانسوی بود.
«ژان پل سارتر»، نويسنده و فيلسوف بزرگ ديگر فرانسه نيز، از وی به نام «یکی از انديشمندان برجسته خاور زمین» ياد كرده است. اوستا افزونبر سرايندگي، در زمینه فلسفه، موسیقی و ادبیات فارسی نیز، كوششهايي بسياري داشته است.
از نوشتههاي اوستا ميتوان:
«شراب خانگی ترس محتسب خورده»، «حماسهي آرش»، «اشک و سرنوشت»، «از کاروان رفته» و... نام برد.
اوستا، در١٧ اردیبهشت سال 1370 در سن 62 سالگی زندگي را بدرود گفت و در بهشت زهرای تهران، آرامگاه مشاهیر فرهنگ، ادب و هنر؛ به خاك سپرده شد.
در زير، يكي از سرودههاي اوستا را بخوانيد:
اوستا، يكي از دوستان «سباستین مونه» فیلسوف خاور(:شرق) شناس فرانسوی بود.
«ژان پل سارتر»، نويسنده و فيلسوف بزرگ ديگر فرانسه نيز، از وی به نام «یکی از انديشمندان برجسته خاور زمین» ياد كرده است. اوستا افزونبر سرايندگي، در زمینه فلسفه، موسیقی و ادبیات فارسی نیز، كوششهايي بسياري داشته است.
از نوشتههاي اوستا ميتوان:
«شراب خانگی ترس محتسب خورده»، «حماسهي آرش»، «اشک و سرنوشت»، «از کاروان رفته» و... نام برد.
اوستا، در١٧ اردیبهشت سال 1370 در سن 62 سالگی زندگي را بدرود گفت و در بهشت زهرای تهران، آرامگاه مشاهیر فرهنگ، ادب و هنر؛ به خاك سپرده شد.
در زير، يكي از سرودههاي اوستا را بخوانيد:
بتابد چو از طرف ميناي من
افق تا افق برق صهباي من
چو موسي از آن پرتو ايزدي
چو موسي از آن پرتو ايزدي
فروزان شود طور سيناي من
به جان چون تراود، برآيد ز جام
به جان چون تراود، برآيد ز جام
نگارين بت سرو بالاي من
گشايد چو مهتاب آغوش ناز
گشايد چو مهتاب آغوش ناز
دود همچو مي در سرا پاي من
چو گويم: نگارا، شود ناپديد
چو گويم: نگارا، شود ناپديد
رخانش زه آه «نگاراي» من
برآيد ز ساغر، تراود ز چنگ
برآيد ز ساغر، تراود ز چنگ
به هر نقش ازين پرده هي هاي من
**
يكي هست در خلوت شب نهان
**
يكي هست در خلوت شب نهان
پري وار، از چشم بيناي من
نه خواب و نه مستي، نه رويا كه او
نه خواب و نه مستي، نه رويا كه او
كند جلوه در خواب و روياي من
تراود ز انديشه در ناي كلك
تراود ز انديشه در ناي كلك
برآيد چو نغمه از آواي من
كجا بينمت؟ نرم گويد: «نگر
كجا بينمت؟ نرم گويد: «نگر
در آيينه اشك سيماي من»
چه داند كه بنشسته با ياد اوست
به خون چشم افسانه پالاي من
جدا از لبانش حرامم، اگر
گل خنده رويد به لب هاي من
الا ای که در پای مهرت بسوخت
زمانه سر آسمان ساي من
به ياد رخان تو بيدار ماند
به شب ديده خواب فرساي من
زمانه شب افروز شمعي ز صبح
بيفروخت بر گور فرداي من
بيايد كه روزي ندامت بري
ز بي مهري اي دوست بر جاي من
بجويي و ديگر نيابي مرا
بگويي «دريغا اوستاي من»
تاریخ: پنجشنبه 20 بهمن 1390
آخرین مطالب
